تبليغاتX
لحظه دیدار
عباس رفت سوم فروردین 1388 3:48 PM
 

 یک روز صبح از خواب بیدار میشی روز سوم عیده ! احساس خوشحالی وصف ناپذیری داری خودت نمیدونی این حس از کجاست ولی از هرچی که هست مهم نیست فقط این مهمه که بعد از مدت ها دوباره داری این حس شادی رو تجربه میکنی چشمات رو می بندی و یک آرزو میکنی ...

 پیش خودت میگی اگه قرار باشه یه روز اون اتفاق خوبی که مدت هاست منتظرشم بیفته اون روز همین امروزه . داری تصور میکنی که چه جوری باهاش روبه رو بشی ........

با صدای زنگ موبایلت چشمات رو باز میکنی نمی خوای جوابش رو بدی دوست داری همین طور به آهنگی که داره می خونه گوش بدی مدت ها بود به این فکر نکرده بودی آره این همون آهنگیه که یه زمانی عاشقش بودی بالاخره تصمیم میگیری جواب بدی ...

یک صدای غریب پشت تلفنه سلام میکنه و ازت میخواد بدون اینکه چیزی بگی فقط به حرف هاش گوش کنی و مستقیم میره سراصل مطلب به زحمت سعی داره چیزی رو برای تو توضیح بده ولی تو چیزی از حرف هاش نمی فهمی فقط یک عبارت توی ذهنت تکرار می شه عباس مرده وقتی به خودت میای میبینی تلفن رو قطع کرده و تو هنوز معنی حرفش رو درک نکردی باورش برات سخته احساس میکنی تمام دنیا روی سرت خراب شده باید با یکی صحبت کنی قبل از اینکه دیوونه بشی  ...

 ولی با کی میتونی در موردش صحبت کنی وقتی که هیچ کس از وجودش اطلاع نداشت چشمات رو میبندی و فکر میکنی به احساس خوبی که امروز صبح داشتی و آرزو میکنی که الان چشمات رو باز کنی و ببینی که همه چیز خواب بوده ....... ولی افسوس چون تو بیدار بودی

  

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

5 بیست و هفتم بهمن 1387 8:52 PM

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟

 در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

 آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم

 دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم .

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم.

http://sarzamin-e-eshgh.persianblog.ir

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

4 هفدهم بهمن 1387 11:27 PM

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان      

 به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام .
 

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

3 یازدهم بهمن 1387 0:44 AM

سلام

نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست .

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |